در كنار هم

 
روزها...

 
 
اتفاق است اما از سر اتفاق نیست این همه 

ابرهای بارانی اگر نبارند ٬ چرخه ها نمی چرخند
 
ما ابرهای بارانی بودیم
 
این همه بازی در روزهای ما ٬ تا بزرگ شویم . یاد بگیریم . و این بازی
 
جدید  که در جسم من ریشه دواند و رشد کرد تا ذهنم بالاتر پرواز کند 
 
 تمامی فرصتِ ما برای زندگی همین لحظه است. همین لحظه است
 
که باید دوست داشت٬ عشق ورزید ٬ بود . با تمام
 
وجود  این یک لحظه را بود
 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٤/۱۱ - faraz


تنها

 

بي‌تو

دستانم سرد است

 

درونم برف مي‌بارد...

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٤ - faraz


آسمان خاکستری

 

اين روزها من هم مثل ـ آسمان ابريم

ابرهای سياه آسمانم را پر کرده اند

آنقدر سرشارم از خشم و سرگردانی و تنش که تا به حال در خودم سراغ نداشته ام

اين پياله سياه ـ‌ دل ـ آشوبه  در دلم ریخته است که آرام نمی گيرم ....

آسمانم ابريست و بی بهانه می بارد

در اين روزهای بارانی ؛ سخت به تو نيازمندم !....

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/۱ - faraz


شوق...

 

رنگین کمان پاداش کسانی ست

که تا انتها

زیر باران می مانند...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٠/۳ - faraz


حرارت...

 

کاش می شد عطر ـ‌ هر لحظه را کنار ـ تصويرش ثبت کرد

 

بارانی بايد تا که رنگين کمانی برآيد...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/٩/۸ - faraz


باد..

 

ستاره خاموش بود، دلم تاریک

از انتهای دلتنگی می آمدم، فانوسی نبود

چراغها مرده بودند و خانه ها خاموش

خسته بودم از تکرار  داستان تنهایی

وقتی رسیدم خانه خلوت بود و دلم هم مرده

نه کلامی نه حضوری؛ همه را باد برده بود

بادهایی که بیگاه می­وزند ؛ به هیچ چیز رحم نمی­کنند

 

و برای من همیشه بیگاه  وزیده­اند..

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/٧/۱٦ - faraz


پنجره

در را که باز می کنم پنجره روبرويم ست..نگاهم ميکند و لبخندی تحويلم می دهد..ساعتها تنها بوده است ..من و او همدم و مونس يکديگريم .به سو يش می روم کمر بند زرد  لباسش را باز می کنم نفسی به راحتی می کشد..خودش را تسليم من می کند تا از ميانش انتظار را به تماشا بنشينم.
شب دست سردش را بر بدن گرم او میکشد .سرخوشی اين هما غوشی شبانه مستش می کند .نگاه معنی دارش  وجودم را فرا می گیرد و آنها را در خلوتشان تنها می گذارم..

سیاهی بر جای می ماند و سکوت...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/٦/۱٩ - faraz


می داند..

 کسي چه ميداند من چه ديده ام، چه کشيده ام و چه شنيده ام، که نوشتن شده سهم من از زندگي، کسي چه ميداند اين دستها در هجوم اين واژه ها گاهي خُــرد ميشوند، و توان کشيدن اين همه واژه رو ندارند، کسي چه ميداند من براي ريختن اينهمه احساس توي اين واژه ها چه دردهاي رو که تحمل نمي کنم، کسي چه ميداند که پشت اين همه واژه چه عالمي است، کسي چه ميداند که من چقدر ناز اين واژه ها را کشيده ام تا بتوانم تو را به تصوير بکشم...  هيچ کس، هيچ چيز نميداند...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/٥/۱۸ - faraz


کوچه مستقيمی...

 

صاحب خانه که نباشد مهمان در خانه بودن معنی ندارد

من میهمان نیستم

نگهبان ساده ای هستم که کلید این خانه به من سپرده شده است

صاحبخانه اجازه داده دلتنگی  ها را بر دیوار های این خانه حک کنم

وارد که می شوم

پنجره ها را باز می کنم

پرده ها را می کشم که نور میهمان خانه ات شود

گلدانی بر لب پنجره می گذارم و بی هیچ دغدغه ای با شادی آبش میدم

اما می دانم، خوب می دانم که نبودنت تنها چیزیست که حضورش را به رخ می کشد.

شاید گل گلدانمان از نبودنت پژمرده شده باشد ، اما نه، قرار بود من مواظب همان باشم

 مواظب باشم که هیچ گلی پزمرده نشود

می خواهم وقتی می آیم لبخندِ از سر مهرت اولین چیزی باشد که

 می بینم

فکر میکردم باید بگردم، بگردم تا ببینمش، بگردم تا بیابمش

کلید را در قفل در انداختم و وارد شدم

به خاطر همه ترس هایم خنده ام گرفت.. تو در مقابلم بودی... با لبخند گرمی بر لب

اینجا از حضور تو خالی نیست

خود گفته بودی

گفته بودی که هیچ وقت نمیروی

از حضورت شادم

تو هستی و جز بودنت هیچ نمی خواهم...

 

                                                                      

  

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/٤/٢٠ - faraz


غبار کوچه های چشم

 

 گاهی منتظريم

که رودی به دلمان سرازير شود

ستاره ای نقره ای چشمانمان را روشن کند

آرامشی آسمانی دلهامان را آرام کند

 گاهی منتظريم

خورشيد دلمان طلوع کند

نرم نرمک آبی آسمانی صبح طلايی شود

شعاع زرين مهر، روز ـ آرزو را نويد دهد

 گاهی دلهامان بد جور تنگ است

گاهی دلمان می خواهد دستی غبار چشهامان را پاک کند

گاهی دريای چشمهامان آنقدر متلاطم است که با تلنگری

رود ـ شور ـ اشک را جاری می کند

گاهی دلمان فقط اطمينان و آرامش می خواهد


گاهی دلمان بد جور می گيرد...

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۳/٢٠ - faraz


ارديبهشت..

 


اردیبهشت هم آمد، بی سر و صدا، وقتی من در خواب بودم و تو در راه، آهسته پایش را گذاشت توی زندگیم، و ماندگار شد برایم تا بیایی.

اردیبهشت که می آید، روزها پررنگتر میشود، برای لبخند، بوسه، نوازش، عشق، دیوانگی، عاشقی، برای تماشای گلهای نرگس، برای پیدا کردن ستاره های بی نشان، برای عاشق شدن و ماندن، این روزها تا میتوان باید نفس کشيد و انرژی ذخیره کرد، برای روزهای بی کسی و دلتنگی، اردیبهشت یعنی خواستن را تمرین کردن

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/٢/۱٠ - faraz


سفرت خوش...

 

برای زمزمه قاصدک دلم تنگ خواهد شد

و برای روزهای با تو بودن.

 

برای زلالی همدلی دل تنگ می شوم، وقتی که نیستی

و برای شکوفه های سبز اتکاء.

 

دلم تنگ می شود برای لحظه لحظه دلگرم کننده بودنت،

و برای آرامشی که شکیباییت در دلم جاری می کند.

 

 سفرت خوش...

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٤/۱٢/٢٧ - faraz


پيمايش زمستانه...

 

اینروزها که آلبوم قطور ذهنم را مرور می کنم
همه چیز همچنان ناب و تازه است و
هر برگی از آن فضای دلم را به  بوی خوش تو و
 نگاه دوست داشتنی ات می آراید ...

پارسال یکی از همین روزهای زمستان
دست همو گرفتیم و
 با هم زديم تو کوچه پس کوچه های
 پارک- موزه ای در میانه این شهر
کوچه دست راستی - کوچه دست چپی - گاهی هم مستقيم
سلام و لبخندی
نگاهی به ابری چاق و چله
نفسی عميق
منظره ای تازه
انقدر رفتيم تا گم شديم .
گلها ساکت ، درختها سر بلند ،
کلاغها ، رقصان در کنارمون .
رفتيم و رفتيم
زير لب زمزمه ای
نگاهمون ، نديده هایی می ديد
گربه  از باغچه ای ، گلی چيد .
گل حرفها برامون زد .
خسته که شديم روی نیمکتی نشستيم
و گذاشتيم زندگی زير پوستمون جريانش رو داشته باشه .
 و در آرامشی فراموش شده غرق شديم .
غروب  که شد ، قصد برگشت کرديم
ماه بود که با ما کوچه به کوچه می آمد.
از پشت خانه ها سرک می کشيد
مسیرمون رو روشن می کرد
و راه  رو بهمون نشون می داد .
وقتی رسیدیم
سر مست بودیم و روز دیگری هم تموم شده بود
 و من سرخوش  از لحظاتی که مثل همیشه کنار هم
سپری کردیم و روزهایی  که از دور به ما لبخند می زنند..

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٤/۱۱/٢٤ - faraz


با هم...

امسال پائیز
حتی نارنگی هم
مزه نارنگی نمی داد .
برگها
خش خش نمی کردند .
نرگس
بوی نرگس نمی داد .
رنگ ها
رنگ نداشتند .
بوم های نقاشی
سیاه به بازار آمده بودند .
دوربین کلیک نمی کرد
موشه دیگه جست و خیز نمی کرد
خنده
فراموش شده بود ،
آسمان ، خاکستری بود .

خلاصه
هرچه بود ، دیگر نبود
.

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٤/۱٠/۱۸ - faraz


نهال...

 
با خود عهد کرد
روزی که اولين قطرهء باران
خاک رنگ پريده را بارور سازد
بيلچه ای در دست می گيرد
و در دل اين زمين ويران
بذری نو می کارد .

او فراموش کرده بود
سردی شبهای سرد را
ناتوانی دستهای بی همراه
شعله نهفته درون دل را
بهانه های بودن را
و دسته زنگ زده و شکسته بيلچه را ...

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٤/٩/۱٠ - faraz


رقص برگها

 

برگهای رنگين پائيزی قصدِ فرش کردن کوچه را دارند .
بغضِ ابر  ؛ خيال ترکيدن دارد .
پرنده ها بار سفر بسته اند.
باد از سرِ خوشی دنبال برگها می کند.
چنارهای قديمی ، گنجشکهای جديد را پناه می دهند.

پائيز است....

سنگ ريزه ای به پوسته ی خاطره هايم خورده است.
صدای ترک خوردن می آيد .
فکرهايم ، مثل دايره های فرار روی آب ، شکلی ثابت ندارند .
در مکثی بين بينهايتِ گذشته و بينهايتِ آينده ، می پلکم .
پائيز است ...

 


 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٤/۸/٢٢ - faraz


قلبی فشرده...

 

در تمام طول تاريکی
ماه در مهتابی شعله می کشيد
ماه
دل تنهای شب خود بود
داشت در بغض طلائی رنگش ميترکيد...

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٤/۸/٧ - faraz


شب و روز

روز
روز فرتوت 
به کندی آمد و رفت
با فضايی خالی
با هوايي به غبار آلوده
پر از حرف ولي ساكت .

 
شب
شب خاطره هاي شناور در فضا
شب پر دود و لبريز از رويا
شب ، شب من بود و چو هر شب .....؟!!!
 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٤/٧/٢۸ - faraz


اگر باران ببارد چتری خواهم شد برای تو..

 

از تو نوشتن قشنگ است وقشنگ يعنی دوست داشتن.
يعنی در نگاه معصوم تو خيره شدن.
يعنی فهميدن تمام آن نگفته هايت كه در سينه خود محرم راز داری ونمی دانم چرا هيچوقت از آن رازها با من فاش نمی گوئی.
وكاش بشود كه تو همه آنها را به من بگوئی ومن  در اتاقی تاريك روشن روبه مهتاب نشينم و رد نگاهت را كه غمبار حرف ها می گويد و نميگويد تا آن دورهای دورذهن به جستجو نشينم و در بحر تفكرات زانوی غم به آغوش كشم.
از خيلی چيزها می خواهم بنويسم و شايد تو بعدها برايم خيلی چيزها بگويي.
نمی دانم.نمی دانم. نمی دانم

هر چه كه هست بيا شريك شبنم ساده زندگی باشيم!
و با  خود رو راست باشيم و با هم
بگذاريم كه انديشه های سبز پيچكی شود بر ذهن.
وبگذاريم كه اين حس مشترک فاصله های جدايی افتاده را طی كند
و حس كنيم آنچه را كه دوست داريم....

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٤/٧/۱٦ - faraz


همه زندگی من...

 

 من همه ته مانده عمرم را

 د ر قبال يک روز زندگی با تو

به خدا ميسپارم..

من به دنبال همه روز های عمرم هستم

 در کنار تو ..

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٤/٧/٧ - faraz